dari dari dari

アフガニスタン、ダリー語について

دفتر خاطرات روزانه

winter

Image by Pezibear from Pixabay

 

This is a diary page. I am going to keep a diary in Dari language day by day.

این صفحه دفتر خاطرات روزانه است. من روز به روز او را خواهم نوشت. ۱

 

 تقویم هجری شمسی افغانستان
      هس۱۳۹۸ میزان  عقرب

 

 

 

  جمعه ۱ قوس ۱۳۹۸
امروز هم در طول روز باران می‌بارید و من اسناد حقوق بشر را ترجمه میکردم. وقتیکه کار ترجمه زیاد است،  به هر روز سهمیه میدهم. بعد از سهمیهٔ روز را تمام شدم، چون مانده شدم چرت زدم. کلکین‌ها باز گذاشته به صدای بارانیده را گوش میکردم.۱

 

  پنج شنبه ۳۰ عقرب ۱۳۹۸
امروز در طول روز باران می‌بارید و من اسناد حقوق بشر را ترجمه میکردم. چون این اسناد شامل زبان لاتین است، او سخت است. راستی،  در باره آب و هوا، جنوب اوکیناوا یعنی بحر شرق فیلیپین طوفان واقع شد. بعد از کوچ کردن به اوکیناوا من پیش‌بینی هوا خصوصا در بحر جنوب اوکیناوا را میبینم. اگر طوفان میآید، لازم است که تهیه کنم. بعد از طوفان میرود، لازم است که موتر را بشویم. اگر نی، موتر زنگ خواهد خورد.۱

 

  چهار شنبه ۲۹ عقرب ۱۳۹۸
امروز ابرآلود است. در فصل خزان یا زمستان اوکیناوا معمولا روز‌های ابری با باد تند زیادتر است. درجهٔ حرارت که ما واقعی احساس میکنیم سردتراز درجهٔ حرارت دما سنج است. مثلاً درجهٔ حرارت دما سنج منهای سرعت باد برابر درجهٔ حرارت احساسی است. امروز ۲۱-۷=۱۴است.۱ 

 

  سه‌ شنبه ۲۸ عقرب ۱۳۹۸
امروز صبح خیلی خوب داشتم. خواب درس دری را دیدم! الحمد لله. در خواب زبان دری از استاد میآموختم. بسیار خوشحال شدم. کاشکه حتی در خواب‌هایم به افغانستان میرفتم، با افغنان به  زبان دری صحبت میکردم.۱ 

 

  دوشنبه ۲۷ عقرب ۱۳۹۸
امروز هوا بارانی است. از مهد کودک نزدیکی آهنگ «پاپوریکا (مرچ دولمه) » را شنیده میشوم. از خانهٔ همسایه فلوت قشنگ را به گوش میرسید. از دور چهچه‌ها زیبا پرنده‌گان گوناگون  گوش میکردم. از شنیدن صدای باران و آن صداهای خوشگل خیلی خوشوقتم.۱ 

 

  یکشنبه ۲۶ عقرب ۱۳۹۸
حالا نوشان چای گل سرخ این دفترخاطرات روزانه را مینویسم. بوی گل سرخ خشک خوشبختی را به من میدهد. امروز صبح شوهرم و من به جزیره کوداکا رفتیم. این جزیره خود را جای مقدس است. به این دلیل هیچ سنگ یا شاخه نمیتوانیم ببریم.  در بندر جزیره اوکیناوا ما سوار کشتی گذاره شدیم. بعد از نیم ساعت، به بندر جزیره کوداکا رسیدم. ما و دو جهانگرد دیگر با راهنما دراین جزیره دیدیم. جنگل، ساحل و جاهای تاریخی دیدیم. فکر کردم که اینجا مردم این جزیره چیزی نمیتوانیم ببینیم را محترم میشمارند. این جزیره جنگل و پشک‌ها بسیار زیاد دارد.۱ 

 

  شنبه ۲۵ عقرب ۱۳۹۸
امروز صبح کارآموزی پناه داشتم. باوجود اینکه ساکنین محل بیش از یک صد فامیل استند، تعداد شرکت کننده‌گان کمتر از ده فرد بود. آه! زمانیکه من در توکیو زندگی کردم، برای همچنان کار آموزی پناه، ۷۰ فیصد فامیل شرکت کرده بودند. چرا اینجا ساکنین شرکت نمی‌کنند؟ تا وقتیکه مردم فکر نمیکنند ضروری است، آنها شرکت نمیکنند. چاره نیست. بعد از نان چاشت، چون در این سال خسرم از دنیا رفت، به خویشاوند، دوستان و آشنا‌ها بجای کارت‌ها تبریک سال نو نامه‌ها ایام سوگواری را نوشتم.۱ ۱ 

 

  جمعه ۲۴ عقرب ۱۳۹۸
امروز برای گرفتن کارت شماره شخصی به شاروالی ناها رفتم. این شماره شخصی برای تامین اجتماعی و مالیاتی یک عدد ۱۲ رقمی است.  تا حالا من قصد نداشتم که این کارت را بگیرم. زیرا به شک دارم که با یک شمارهٔ  اطلاعات گوناگون شخصی را زیر نظارت حکومت میگذاریم.  میگویند که میزان گسترش این کارت فقط بیش از ۱۲ فیصد است. اما بعد از خبر شدن اصلاح نظام مالیاتی، من تصمیم ساختن این کارت را گرفتم. در این اصلاح، برای تخفیف مالیات شرح نامه، لازم است که اظهار نامه مالیاتی الکترونیکی تقدیم کنید. با این کارت، شاید تقدیم کردن الکترونی آسان شود.۱ ۱ 

 

 پنج شنبه ۲۳ عقرب ۱۳۹۸
امروز باران میبارد. مدتی در انتظار باران بودم. بوی باران و خاک تر مرا راحت کرد. از دور چهچه زدن پرند‌ه‌گان به گوش میرسید.۱
دیروز در بیرون یک زن از من راه را پرسید. به نظرم آمد که او راه را گم کرده.۱
 او گفت: ببخشید، داکتر چشم کجاست؟
من پاسخ دادم: نمی‌دانم اما میتوانیم در موبایل ببینیم.۱
او دو باره پرسید: شما از اینجا نیستین؟
من گفتم: بلی. اما من دراوکیناوا زندگی میکنم و اینجا بلد استم، و میتوانم به شما کمک میکنم.۱
پس نقشه را نشان دادم.۱
او گفت: بسیار تشکر میکنم. خدا حافظ.۱
بعد از این که او رفت، فکرکردم که باید با او میرفتم...۱ 

 

 چهار شنبه ۲۲ عقرب ۱۳۹۸
      امروز بعد از ظهر، من به آریشگاه رفتم تا موهای سفیدم را رنگ کنم. سپس برای تغییر کری کفش که خیلی خوشم میاید به دکان موچی کفش رفتم. در بازگشت، من غروب بسیار زیبا را دیدم. من همیشه غروب و طلوع شمس را خوش دارم. ۱

 

 سه‌شنبه ۲۱ عقرب ۱۳۹۸
      دیشب درس دری داشتم. نمی‌دانم که چرا کلمات پرسیدن و پوشیدن را غلط کردم... آه! اما در درس، چیزی نو را آموختم. استاد و من دربارهٔ آلو خشک ترش جاپانی «اومیبوشی» صحبت کردیم. وقت دری برای من در هفته خوشحالترین وقت است. بعد از درس و نان شب که قورمه گوشت کوفته اسپاگتی و سالاد بود، من بلاگ را نوشتم. در آن مقاله، دربارهٔ تنوع زبان فارسی و موسیقی پیانو «اشتیاق / محبت» ذکر کردم. ۱

 

 دوشنبه ۲۰ عقرب ۱۳۹۸
      مدت زیاد تا حالا باران نمی‌بارد. هوا خشک‌تر است. دیروز بعد از نان چاشت در خانه، به بیرون رفتیم در گردش نهاد توریسم شهر ناها را شرکت کنیم. این گردش یک و نیم ساعت طول کشید. تعداد شرکت کننده‌گان ۵ تن بود. بعضی شان در ناها زندگی میکنند و بعضی شان برای سفر آمده بودند. درین گردش به کوچه‌ها و جاده بین المللی رفتیم تا منظره‌ٔ شهر کهنه و قبر‌ها مثل خانهٔ کلان را ببینیم واکتشاف کنیم. از فرق بین جادهٔ تجارتی و کوچه‌ها طبیعی متعجب شدم. ۱

 

 یک‌شنبه ۱۹ عقرب ۱۳۹۸
      هوا امروز هم صاف است. در مکتب ابتدایی، جشن ورزشی اجرا میشود. صدای مردم و آهنگ‌ها را میشنوم در حالی که ترجمه میکنم. فکر میکنم که امروز برای جشن ورزشی خوبترین روز است. آیا در افغانستان، جشن ورزشی  میکنند؟ ۱

 

 شنبه ۱۸ عقرب ۱۳۹۸
      امروز آسمان صاف است. حالا ۵ شام است اما آفتاب هنوز غروب نکرده. دیروز دوختن نیم یخن یک ساعت طول کشید. اما آخرین بار دوختنش دو ساعت طول کشید. فکر میکنم که کم کم دوختنش خوب‌تر و زود‌تر شده است. ۱

 

 جمعه ۱۷ عقرب ۱۳۹۸
      امروز هوا ابرآلود و سردتر از دیروز بود. کار ترجمه نو را آغاز کردم. بعد از آن کار، کارخانگی درس دری را کردم. بسیار دلخوش شدم. امشب با سوزن و نخ نیم یخن «هن ایری» را  برای کیمونو خواهم دوخت. هربار برای پوشیدن کیمونو، این نیم یخن را می‌دوزم، می‌بردارم، می‌شویم، خشک می‌کنم و اتو می‌کشم. ۱

 

 پنج‌ شنبه ۱۶ عقرب ۱۳۹۸
      امروز کار ترجمه را دوباره نگاه کردم و سپس این کار به شرکت ترجمه فرستادم. راستی، من میخواهم دربارهٔ سوزن درمانی بنویسم. دیروز من نخستین بار در زندگی معالجه سوزنی گرفتم. او شگفت‌آمیز بود!  بعد از صحبت با طبیب سوزنی، او نقاط «تسوبو» در بدن را لمس کرد تا وضع بدنی را بفهمد. او به من گفت که شما صحت دارید، اما در بعضی نقاط خستگی مانده است. لذا من سوزن‌ها را می‌زنم. پس او به تسوبو بدنم، مثلاً سر، دست راست، گردن، شکم، پا راست و بند پای چاپ سوزن‌ها را زد.  بعد از نیم ساعت استراحت، او سوزن‌ها را کشید. تقریباً درد نداشتم. خستگی رفت. به نظرم آمد که بدنم سبکتر شده. ۱

 

 چهارشنبه ۱۵ عقرب ۱۳۹۸
     شام دیروز درس دری داشتم. استاد از من پرسید که چرا میخندین؟ زیرا درس دری غذای دلم است. این بار هم چیز زیاد را آموختم.۱
 
بعد از درس، من نان شب را پختم. کچالوی تارو و زردک را بریدم. پس آن‌ها را با آب، شکر خام و مایع دیگر به دیگ انداختم تا بجوش آمد. بعد از جوش، به آن‌ دیگ قطعات مرغ را افزودم و سرپوش خردتر از دیگ «اوتوشی بوتا» را در دیگ انداختم. بعد از ۵ دقیقه، به دیگ سوس لوبیا و سوس‌ عنعنوی جاپانی دیگر را افزودم و آرام پختم تا سوپ تقریباً تبخیر شد.۱
 
بعد از نان شب، من درس دری را تکرار میکردم. طرف دیگر شوهرم کتاب میخواند تا او جریان مسابقه‌ٔ بیسبال بین ونزوئلا و جاپان را دید. به نظرش آمد که تیم جاپان در این مسابقه شکست خواهد خورد. او گفت: لازم است که ما تشویق کنیم. من نزد او نشستم اما به فرهنگ فارسی چیزی را که نو آموختم مینوشتم. تا سر دوره‌ٔ هشتم، تیم ونزوئلا پیش بود. اما در دورهٔ هشتم، تیم جاپان با چند ضربه، شش نمره گرفت و پیش شد. در آن لحظه، چون شبکه نشرات از تایوان به جاپان کدام عارضه داشت، آواز ضربه توپ و هلهله زود‌تر از تصویر رسید. این قسمی معلوم شد که گویا یک اتفاق آینده را فهمیدیم.۱

 

 سه‌شنبه ۱۴ عقرب ۱۳۹۸
     امروز به کار ترجمه ادامه دادم. معمولاً من ایستاده کار میکنم. بلندی میز کارم به بالا و پاین تغیر داده شده میتواند.  بعضی اوقات میان یا بعد از کار ترجمه، من پشت شانه ام را چاپی میکنم.اگر این عضلات شخ شوند، شانه درد میشوم.۱

 

 دوشنبه ۱۳ عقرب ۱۳۹۸
      اخیراً هوا معتدل است. لذا کلکین‌ها را باز میکنم تا هوای اطاق را تبدیل کنم. امروز صبح دود خوش بو جاپانی را دم کردم. این نسیم خفیف در اطاق خیلی دلپذیراست.۱

 

 یکشنبه ۱۲ عقرب ۱۳۹۸
      امروز بعد از ظهر، شوهرم و من به جایکا اوکیناوا رفتیم. آنجا جشن بین المللی برگزار شد تا همکاری متقابل و تفاهم متقابل بین مردم اوکیناوا و کارآموزان خارجی پیش ببرند.  ۱یی

 

 شنبه ۱۱ عقرب ۱۳۹۸
      دیشب با خیلی زیاد مردم دیدار کردم. بعد از برگشت به خانه‌، کیمونو خود را کشیدم و به کودبند آویختم تا او را خشک کنم. امروز صبح تا هفت بجه خوابیدم. بدنم کمی خسته بود. بعد از چای صبح که برنج، سوپ میسوعنعنوی جاپانی و ناتو است، من کارخانگی دری را تمام کردم. بعد از ظهر، کار ترجمه نو را آغاز کردم. این ترجمه از زبان جاپانی به انگلیسی است. بعد از نان شب، چون کیمونو خشک شد، او را قات کردم. طرز قات کردن کیمونو مانند اوریگامی،‌ یعنی هنر کار دستی قات کاغذ است.۱

 

 جمعه ۱۰ عقرب ۱۳۹۸
      چون امروز کیمونومیپوشم، دیروز با سوزن و نخ نیم یخن «هن ایری» را دوختم. این زیریخن از آلودگی کیمونو با چربی جلد یا عرق جلوگیری میکند. کیمونو لباس عنعنوی جاپانی و قشنگ است. معمولاً ما سه لباس کیمونو را روی‌هم میپوشیم. هربار زیرترین لباس را میشویم. اما چون کیمونو بیرونی از ابریشم طبیعی ساخته شد، ما نمیتوانیم که هربار آنرا بشوییم. معمولاً در پایان فصل، من کیمونو را به یک مغازه در کیوتو برای شستن میسپارم. بعضی اوقات قبل از شستن، خیاط کوک‌های کیمونو را باز میکند و بعد از شستن دوباره میدوزد.۱    ۱     ۱

 

 پنجشنبه ۹ عقرب ۱۳۹۸
      پیش از سحر، آژیر‌ موترهای اطفاییه تا بعد از طلوع آفتاب طنین انداز بود. قصر شوری در اوکیناوا سوخت. این قصر بسیار زیبا بود. یک قسمت آن که میراث جهانی یونسکو در اوکیناوا است که خوشبختا نه سوخته است. او گنج مردم اوکیناوا هم است. این ضایعه مرا متأثر ساخت.۱    ۱     ۱

 

 چهار‌شنبه ۸ عقرب ۱۳۹۸
      امروز بعد از تقدیم کار ترجمه، من برای پارالمپیک ۲۰۲۰ توکیو آموزش الکترونیکی را گرفتم. تا این پارالمپیک، لازم است که یک سلسله درس‌ها را بگیرم.۱    ۱     ۱

 

 سه‌شنبه ۷ عقرب ۱۳۹۸
      امروز در میان کار ترجمه من به پسته‌خانه رفتم تا به خشویم شیرینی اوکیناوا را بفرستم. این شیرینی چینسوکو،  ساتا آنداگی و شیرینی با نمک است. در جاپان میگویند که فصل خزان فصل اشتها، فصل فریبا، فصل مطالعه، فصل هنر و فصل سیاحت است.     ۱

 

 دوشنبه ۶ عقرب ۱۳۹۸
     یکی گفت: انسان‌ها دو بار می‌میرند. مرگ اول فوت بدن است. مرگ دوم زمان است که مرده‌گان از یاد می‌روند. هر خزان می‌آید، به یاد یک دوستم می‌افتم. این دوستم خیلی مهربان و باهوش بود ومحبوبیت داشت. او و من اتفاقاً به یک کودکستان، مکتب ابتدایی، متوسطه و لیسه می‌رفتیم. زمانیکه ما صنف اول لیسه بودیم، بایسکل او با لاری تصادم کرد و درگذشت. آن حادثه در فصل خزان واقع شد. دیشب او را به یاد می‌آوردم. آرمان‌هایش ورود به پوهنتون واسیدا و دویدن در مسابقه هاکونی ایکیدین بود.   ۱

 

 یکشنبه ۵ عقرب ۱۳۹۸
     امروز به نظر می‌آمد که زود باران ببارد. صبح برای دفتر خاطرات روزانه ماه میزان صفحه نو را تهیه کردم. در آن عکس انگور تروتازه را انتخاب کردم.  بعد از ظهر، من برای چاپ کردن فهرست نام انجمن ساکنین محل به دکان رفتم. بعد آنها را یکایک به هر صندوق پستی بیش از یک صد فامیل که دراینجا زندگی میکنند رساندم. چون این اطلاعات محرم و خصوصی است، انداختن آن به صندوق‌های پستی بدون قفل که هرکس میتواند آنرا باز کند اجازه نیست. ازین خاطر کار چند ساعت طول کشید، اما هنوز هم باران نبارید وصرف هوا ابرآلود بود.   ۱

 

 شنبه ۴ عقرب ۱۳۹۸
     اخیراً، هر روز تا شش و نیم بجه میخوابیدم چون بدن من استراحت یا خواب سنگین را لازم دارد. اما امروز صبح در پنج بجه خود بخود از خواب بیدار شدم. چرا؟ ممکن است که میخواهم دری را بیاموزم. برای من زبان دری شاید کلید زندگی باشد. نمی‌دانم که چرا دیگر زبان‌ها، مثلا جاپانی، انگلیسی، ویا عربی برایم کلید نیستند.   ۱

 

 جمعه ۳ عقرب ۱۳۹۸
   دیشب بعد از خوردن غذا «گویا-چنپرو» خوشمزه، من سریال (دورامه) «داکتر ایکس» را دیدم. این سریال درباره یک زن داکتر است. او یک داکتر ماهر و زیبا است. همیشه میگوید: من هرگز اشتباه نمیکنم.  چون این سریال درباره کامیابی خوبان و شکست بدان است، من آن را برای تفریح میپسندم.   ۱

 

 پنجشنبه ۲ عقرب ۱۳۹۸
   بعد از کار ترجمه، برای خریدن خربوزه تلخ، سمارق، توفو سرخ شده و گوشت،  به بازار رفتم. امشب من آن غذاها را با دو دانه تخم و کاتسووبوشی سرخ خواهم کرد. نام غذا «گویا-چنپرو»، یعنی خربوزه تلخ سرخ شده است.۱
یادداشت: خیار چنبر تلخ؛ خربوزه تلخ؛ کدوی تلخ.
یادداشت:  بعد از ترجمه، من به بازار رفتم تا سمارق بخرم.   ۱
 

 

 چهارشنبه ۱ عقرب ۱۳۹۸
   امروز روز اول ماه عقرب است. امروز من کار ترجمه را دوباره نگاه کردم و پس او را به شرکت ترجمه فرستادم. در وقت غروب، ابرها نارنجی و آسمان آبی روشن را خیلی قشنگ بودند. میخواهم چندین بار دیدن غروب و طلوع آفتاب تکرار کنم     ۱

 

 

www.daridaridari.com