dari dari dari

アフガニスタン、ダリー語について

۱۳۹۹ حوت

f:id:aya_dari:20210220163451j:plain

Image by Jill Wellington from Pixabay

 دفتر خاطرات روزانه

جمعه ۱ حوت ۱۳۹۹
    صبح اعلان برای نوروز رد شده را دیدم و پس دوباره اعلان نو را درخواست کردم. قبل از ظهر با نگهبان صحبت کردم. بعد از ظهر برای کار خانگی اسناد را ترجمه کردم. چون هوا سرد اما افتابی بود، خوشحال بودم. ۱

 

شنبه ۲ حوت ۱۳۹۹
    چون دیشب نتوانستم که خوشنویسی را بهتر بنویسم، صبح هم تمرین کردم. بعد از ظهر بیرون رفتم و برای همسایه ها و نگهبان هدیه ها را خریدم.  ۱

 

یک شنبه ۳ حوت ۱۳۹۹
    چون شوهرم به امتحانات دوم انگلیسی رفت، در خانه آرامی یافتم. برای درس فردا چند جمله را از بر خواندم. بعد از اینکه برگشت، کینو خورد. بعداً به بیرون پیاده رفتیم. تقریباً پنج کیلومتر گردش کردیم.  ۱

 

دو شنبه ۴ حوت ۱۳۹۹
    برای کوچ در این هفته، صبح به دو شرکت ترجمه صورت پرداخت را فرستادم. بعداً یوگا کردم. بعد از نان چاشت، درس دری داشتم. برای کار خانگی، تمرین جمله «درس معلم ار بود زمزمه محبتی» را تقدیم کرده بودم. این جمله و دنباله‌ اش «جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را» واقعاً درست است.  ۱

 

سه شنبه ۵ حوت ۱۳۹۹
    یک کتاب بنام «مغز اسمارت فون» را خواندم. این کتاب را یک داکتر روانی سویدنی نوشته است. او میگوید که اگر سه یا چهار ساعت در یک روز از اسمارت فون یا اس ان اس استفاده کنید، دل بیقرار میشود و نمیتوانید تمرکز بیابید. او هم گفت که استیف جوبز و بیل گیتس هم برای کودکان شان از استفاده اسمارت فون جلوگیری میکردند. بعد از اینکه خواندم، میخواهم از اسمارت فون فاصله مناسب بگیرم.  ۱

 

چهار شنبه ۶ حوت ۱۳۹۹
    صبح دو کارمند به خانه آمدند تا چند جا را ترمیم کنند. هوا گرم و صاف بسیار خوب بود. متوجه شدم که هنوز چاکلیت را به پدرم نفرستاده ام! وارخطا شدم. او هیچ نگفته بود. چاره ندارم. ماه مارچ شیرینی را به پدر و مادرم میفرستم.  ۱

 

پنج شنبه ۷ حوت ۱۳۹۹
    هوا گرم بود. از صبح تا شب برای کوچ آمادگی گرفتم. همه روز بسیار مصروف بودم. یک یک پیش رفتم. الحمدلله. ۱

 

جمعه ۸ حوت ۱۳۹۹
    امروز در عین شهر کوچ کردم. هوا بارانی بود و بعضی اوقات شدید میبارید. اما کوچ کشی خوب گذشت. سه کارمند شرکت کوچ به خانه آمدند و ما را بسیار کمک کردند. برای من نخستین بار با تمام کوچ از یک جا تا جای دیگر  در عین روز انتقال کردم. خسته اما خوشحال بودم. ۱

 

 شنبه ۹ حوت ۱۳۹۹
    از صبح تا ظهر در خانه کهنه پاک کاری می کردیم. من کف اطاق را صافی کردم و شوهرم روی آن واکس مالید. چون از یخچال بیش از مدت ۱۸ سال استفاده کردیم و حالش خوب نبود و شاید خراب شده باشد، بعد از ظهر یخچال نو را  خریدیم. بعداً قطیهای کوچ کشی را باز کردم.   ۱

 

یک شنبه ۱۰ حوت ۱۳۹۹
    امروز هم قطی ها را باز کردیم. یک یک مرتب کردم. بعد از ظهر پرده را خریدیم.  ۱

 

دو شنبه ۱۱ حوت ۱۳۹۹
    صبح با شوهرم به شاروالی رفتم تا آدرس برای چند کارت شماره شخصی و کارت بیمه صحی را تغییر بدهیم. بعد از اینکه به خانه برگشتیم، یک کارمند ساختمان برق به خانه آمد، کار کرد و رفت.  بعداً به ادارهٔ پلیس رفتیم تا آدرس لیسانس رانندگی را تغییر بدهم. قبل از برگشت، چون در اطاق من اینترنت ضعیف است، از دکان برق ریپیتر را خریدم.  حالا در اطاق آنتن قویتر شد.  ۱

 

 سه شنبه ۱۲ حوت ۱۳۹۹
    دیشب درباره پارچه مسابقه ماراتون به یک خانم کیت، مدیر ماراتون مخفی میل را فرستاده‌ام و صبح از یک خانم لورا جواب گرفتم. گفت: «از پرسش تان تشکر. میل تفصیل را میفرستم تا پایان امروز و غیره.» آیا میندانند که جاپان ۱۴ ساعت از تورونتو جلوتر است؟ ضمناً بعد از ظهر یخچال نو به خانه آمد. دو کارمند یخچال کهنه را بردند. دیشب آن یخچال کهنه را در آغوشم گرفتم و از آن برای مدت ۱۸ سال سپاسگزاری کردم.  ۱

 

 چهار شنبه ۱۳ حوت ۱۳۹۹
    صبح به الماری کتاب‌ها را گذاشتم. بعداً کار ترجمه را کردم. بعد از ظهر با یک خانم دیدار کردم تا چراغ ال ای دی را به او بدهم. بعد از اینکه برگشتم، لباس را عوض کردم و مسافت ۳ کیلومتر دویدم و پیاده رفتم. در ماراتون مخفی ۳ کیلومتر اشتراک کردم.  ۱

 

 پنج شنبه ۱۴ حوت ۱۳۹۹
    این را میداند؟ حتی اگر من را به یک جا میتواند ببندد، دلم را به یک جا نمیتواند ببندد. دلم هر قدر سخت تر بندی میشود، دورتر میشود.  ۱

 

 جمعه ۱۵ حوت ۱۳۹۹
    صبح اسناد ترجمه را فرستادم. بعد از ظهر به پستخانه رفتم تا آدرس ثبت شده را تغییر بدهم. از وقتیکه ما به خانه نو کوچ کردم و شماره تلفن خانه هم تغییر کرده، چند تلفن غلط آمدند. آنها از من میپرسیدند «شما راهنمای معاملات استید؟» این مکالمه تکرار شد. از یک مرد پرسیدم «لطفاً،‌ نام آن راهنما را بدهید.» بالاخره نام راهنما را گرفتم. بعد از این تلفن، در اینترنت این راهنما را پالیدم. دانستم که شماره تلفن ثبت شده در گوگل عین شماره اکنون ما است. پس به گوگل حذف ثبت شماره تلفن راهنما در اینترنت را مطالبه کردم.  ۱

 

 شنبه ۱۶ حوت ۱۳۹۹
    همه روز مصروف بودم. خط نستعلیق را مشق کردم اما نتوانستم خوب بنویسم. یک یک میخواهم پیش بروم. بعد از ظهر برای پدرم شیرینی را خریدم و روز دو شنبه یا سه شنبه میفرستم.  ۱

 

 یک شنبه ۱۷ حوت ۱۳۹۹
    صبح یک رسم چهره‌ام را که چند روز پیش فرمایش دادم گرفتم تا در آنلاین برای خدمت ترجمه بحیث نقشک از آن استفاده کنم. آن را خوش کردم. زمانی که آن را به شوهرم نشان دادم، گفت «این رسم با تو مشابهت ندارد.» آن نقاش بر اساس عکسی را که فرستادم آن رسم را نقاشی کرد. بهر حال خوب بود. ضمناً یک هفته پیش در آپ «محلی (جیموتیی)» سه چراغ را که استعمال نمیکنیم اعلان کردم. یک چراغ فروخته شد اما دو نه.  چون زباله کردن چراغ را یگان نیست، قبل از ظهر تصمیم گرفتم که دو چراغ را مجانی به کسی بدهم. بعد از اعلان، پیام ها زیاد آمدند. در چهار بجه به یک مرد دو چراغ را دادم. شکر.  ۱

 

 دو شنبه ۱۸ حوت ۱۳۹۹
    صبح قبل از کار، لباسها را شستم و اطاق ها را پاک کردم. پس اسناد ترجمه را دوباره نگاه و تقدیم کردم. بعد از ظهر به پستخانه رفتم تا به پدر و مادرم شیرینی را بفرستم. بعد از برگشت، نان چاشت را خوردم. مزه‌دار بود. دیگر درس دری داشتم. نزد استادم شاید گل‌های سرخ زیبا آرایش شده بود. وقت بسیار خوش گذشت. فرق تلفظ بین تحصیل و تفسیر را نشانم داد. برایم بسیار مفید بود. چند بار تلفظ کردم.  ۱

 

 سه شنبه ۱۹ حوت ۱۳۹۹
    صبح چند عکس گرفتم. بعداً پیش پلیس رفتم تا سند گراج نو را بگیرم که هفته‌ٔ پیش درخواست کرده بودم. پس به دفتر  جواز سیر  با تکسی رفتم. آنجا نزدیک بندر بود. راننده تکسی مهربان بود. چون مسافت دور بود، کرایه گران، یعنی ۲۰۰۰ افغانی بود. زمانی که به دفتر رسیدیم، از من پرسید: «خانم، چطور بر میگردید؟ تکسی را ضرورت دارید؟» گفتم: «تشکر. چون بر خلاف انتظار من دور و  گران است، در برگشت میخواهم سوار سرویس شوم.» گفت: «درست. چون اینجا عبور تکسی ها کم است، اگر با چیزی دچار شده باشید، به شماره شرکت تکسی من تلفن کنید.» «بلی. سپاسگزارم و خدا حافظ.» در دفتر مدتی یک ساعت اسناد را نوشتم و انتظار کشیدم. بالاخره جواز سیر موتر را گرفتم. الحمدلله. از دفتر به شاهراه عمومی رفتم. در راه از پیش کار خانه بزرگ سمنت گذشتم. غیر از من هیچ کس پیاده نمیرفت. نبودن مردم مرا ترساند اما خود را جرأت دادم و بعد از دو یا سه کیلومتر به سرک عمومی رسیدم. بعداً سوار سرویس شده برگشتم.  ۱

 

 چهار شنبه ۲۰ حوت ۱۳۹۹
    صبح تا بعد ظهر چند کار را کردم. بعد از ظهر اسناد عربی را ترجمه کردم. زمانیکه این اسناد را چاپ میکردم، دفعتاً پرینتر توقف کرد. تمام تشکیل را حذف کردم و پس دوباره اینستال کردم. پرینتر به تنهایی خوب بود. کامپیوتر هم به تنهای خوب بود. شاید اتصال بین آنها خوب نبوده باشد.  ۱

 

 پنج شنبه ۲۱ حوت ۱۳۹۹
    صبح اتصال را تغییر دادم و حال پرینتر خوب شد. الحمدلله. امروز هم اسناد عربی را ترجمه کردم. بعد از نان چاشت آن را ادامه دادم. امروز دهمین سالروز زلزله بزرگ شمال شرق جاپان بود. ۱

 

 جمعه ۲۲ حوت ۱۳۹۹
    صبح برای گزارش نهائی مالیات اسناد را تهیه کردم. به پستخانه و خشکه شویی رفتم. بعد از ظهر هم ادامه دادم اما تمام نشد. دیگر چیز غمگین واقع شد. چیزهای زیاد میخواستم رد کنم اما اظهار نتوانستم. موج غم به دلم زد.  ۱

 

 شنبه ۲۳ حوت ۱۳۹۹
    همه روز مصروف بودم. گزارش نهائی مالیات هنوز هم تمام نشد.  ۱

 

 یک شنبه ۲۴ حوت ۱۳۹۹
    صبح گزارش نهائی مالیات را ادامه دادم. بلوتوث بین آیفون و کامپیوتر خوب بود اما کامپیوتر نتوانست که کارت شماره شخصی را بخواند، دیشب به فروشگاه رفته آی سی کارت ریدر را خریدم. از این خاطر، امروز به تقدیم اسناد مالیات کامیاب شدم. الحمدلله.  ۱

 

 دو شنبه ۲۵ حوت ۱۳۹۹
    صبح هم ترجمه اسناد عربی را ادامه دادم. بعد از ظهر این ترجمه را تمام کردم. فردا اینرا دوباره نگاه میکنم.  ۱

 

 سه شنبه ۲۶ حوت ۱۳۹۹
    تا ظهر اسناد عربی را دوباره نگاه میکردم تا آنها را تقدیم کنم. بعد از ظهر نسیم بهاری قشنگ را گرفتم. دیگر به سوپرمارکترفتم تا ماهی بخرم. برای نان شب ماهی Meuniereرا پختم. یک ماهی را به هشت قطعه تقسیم کردم. چهار قطعه با پنیر و چهار دیگربدون پنیر بودند. هر دو را خوردم و مزه دار بود.  ۱

 

 چهار شنبه ۲۷ حوت ۱۳۹۹
    صبح یک نامه را نوشتم. بعد از ظهر به پستخانه رفتم. بعداً برای اعلان کارت‌ها فهرست را آماده کردم تا دو نمونه کارت‌ها «یک جهان سپاس» و «مبارک باد» را به ۱۰۰ شرکت ویا مردم بفرستم. مثلاً فروشگاه‌های کتاب، قرطاسیه، قالین، نفت  و غیره استند.  ۱

 

 پنج شنبه ۲۸ حوت ۱۳۹۹
    صبح یک کبوتر به بالکن آمد و مدتی ماند و پس رفت. بعد از ظهر  زمانیکه بیرون بودم، یک پرنده‌ آبی زیبا به من نزدیک آمد و هیچ نگفت. هر بار روی او را دیدم، شاید لبخند میزد. بسیار شیرین بود.  ۱

 

 جمعه ۲۹ حوت ۱۳۹۹
    صبح از کسی دارای آواز خوب تلفن آمد. زمزمه مانند نسیم بهاری قشنگ بود. بعد از ظهر ساختن فهرست را ادامه دادم و برای اعلان پیش نویس کردم. نمیدانم چه واقع میشود اما این وقت هم یکی از چیزهای است که اشتیاق کردم. امروز روز آخر سال ۱۳۹۹ بود.  ۱

 

دفتر خاطرات روزانه