dari dari dari

アフガニスタン、ダリー語について

میزان ۱۳۹۹

pomegranate

 

دفتر خاطرات روزانه 

 

سه شنبه ۱ میزان  ۱۳۹۹
   امروز هوا بارانی بود. باران مثلیکه چیزی را زمزمه کند میبارید. ای باران چه میگوئید؟ میخواهم که زمزمه‌اید را بفهمم.ا

 

چهار شنبه ۲ میزان  ۱۳۹۹
   امروز هم هوا بارانی بود. چون طوفانی به توکیو میآید، هوا در اوکیناوا هم شاید بارانی بوده باشد؟ از دیروز کار ترجمه را میکردم. این را تمام و دوباره نگاه کردم. فردا این را میفرستم. شام باران متوقف شد. آفتاب از بین ابرها رویش را نشان داد. بسیار قشنگ بود.ا

 

پنج شنبه ۳ میزان  ۱۳۹۹
   امروز هوا صاف بود. صبح کار ترجمه را دوباره دیدم و تقدیم کردم. الحمدلله. خیلی خوشحال بودم. دیگر موهایم را زیاد بریدم و به شکل بی موازنه تغییر دادم. ا

 

جمعه ۴ میزان  ۱۳۹۹
   صبح ترجمه کردم. از ۱۰ و نیم بجه درس عکاسی را گرفتم. جالب بود چون من یگانه شاگرد بودم. معلم یک خانم بود. درس دو و نیم ساعت بسیار خوب و مفید بود. بعد از اینکه برای مدت دو هفته عکس گرفتن را خودم تمرین میکنم، به معلم عکس ها را نشان میدهم و پس او در باره عکس‌ها به من مشوره میدهد. ا

 

شنبه ۵ میزان  ۱۳۹۹
   از چند روز پیش برای کار خانگی یک مصاحبه «دیدگاه شما» طلوع نیوز را ترجمه میکردم. صبح بالاخره این را تمام کردم و پس به استادم فرستادم. بعد از ظهر من و شوهرم به یک شیرینی فروشی در شهر اوکیناوا رفتیم تا دو دانه دورایاکی (پنکیک جاپانی) را بخریم. این مزه دار بود. ا

 

یک شنبه ۶ میزان  ۱۳۹۹
   هوا بارانی بود. صبح دیگر اسناد را ترجمه کردم. تمام روز مثل پلک زدنی گذشت.۱
یادداشت: مثل برق گذشتن؛ پلک زدنی گذشتن ا ا

 

دو شنبه ۶ میزان  ۱۳۹۹
   صبح و بعد از ظهر کار ترجمه را کردم. برای نان شب ماهی سالمون (ماهی آزاد) را بریان کردم. خیلی مزه‌دار بود.۱

 

سه شنبه ۷ میزان  ۱۳۹۹
   صبح چند کار ضروری را کردم. ۱۱ بجه به شفاخانه برای معاینات صحی رفتم. مثلاً اندازه قد، وزن، فشار خون، معاینه خون، رنتگن شش و غیره. این را تمام کردم و پس پیش داکتر رفتم. تمام معاینات فقط ۴۰ دقیقه بود. بسیار زود تیر شد. بعداً به خانه برگشتم، نان چاشت را خوردم و بعد از ظهر ترجمه کردم. ا

 

چهار شنبه ۸ میزان  ۱۳۹۹
   امروز  سی و یکم روز یوگا بود. الحمدلله. صبح تا بعد از ظهر اسناد را ترجمه کردم. دیگر به کتابخانه رفتم تا آنها را کمک کنم. چون مشتریان زیاد تر از پیش بودند، کار زیاد داشتم. ا

 

پنج شنبه ۹ میزان  ۱۳۹۹
   امروز  صبح کار ترجمه را دوبار دیدم و اصلاح کردم. چون این بار اسناد زیاد دارم، فردا صبح بار دیگر میبینم و تقدیم میکنم. بعد از ظهر پیش داکتر دندان رفتم تا دندان‌هایم را معاینه کنم. این داکتر شاید متخصص باشد. از دیدن داکتر خوب خیلی طالع کردم. ا

 

جمعه ۱۰ میزان  ۱۳۹۹
   امروز  صبح بار دیگر کار ترجمه را دیدم و تقدیم کردم. اخیراً چندین بار اینطور فکر میکنم بدون اینکه اگر مجرد باشیم یا نه، به توانایی تنها زندگی کردن نیاز داریم. این قدرت به ما حس آزادی میدهد.  ا

 

شنبه ۱۱ میزان  ۱۳۹۹
   امروز  هوا صاف بود. ۲۹ یا ۳۰ درجه حرارت بود. باد ملایم میوزید. بعد از ظهر به بیرون رفتیم تا غذا را بخریم. بعد از برگشت تا شام، کار نو را ترجمه و تمام کردم. فردا میخواهم آنرا ببینم.  ا

 

یک شنبه ۱۲ میزان  ۱۳۹۹
   امروز هم یوگا کردم. چون هر روز یوگا میکنم، کمی درد عضله  دارم. آهسته آهسته بدنم نرمتر و بازتر میشود. بسیار خوشحالم. بعد از ظهر اسناد ترجمه را دوباره نگاه کردم.  ا

 

دو شنبه ۱۳ میزان  ۱۳۹۹
   صبح کار ترجمه را دوباره دیدم و تقدیم کردم. الحمدلله. بعد از درس دری که استاد جمله های سخت را بطور مفصل تشریح کرد، من یک سند انگلیسی را ترجمه کردم.  ا

 

سه شنبه ۱۴ میزان  ۱۳۹۹
    تا شام اسناد نو را ترجمه کردم. از جاپانی به انگلیسی ترجمه کردم. شام به سوپرمارکت رفتم تا ماهی بوری بخرم. امشب ماهی بوری را بریان کردم. این مزه‌دارترین ماهی بوری بود که در اوکینوا خورده ام.  ا

 

چهار شنبه ۱۵ میزان  ۱۳۹۹
    صبح کار ترجمه کردم. چون صبح برای یوگا وقت نداشتم، بعد از ظهر یوگا کردم. بسیار خوب بود. چون هر روز آناندا بالاسانا (کودک شاد) را تمرین میکنم، رفته رفته کمرم رها میشود. دیگر تا شب ترجمه کردم. از یک شرکت ترجمه تلفن آمد. آه، از تمام مردم سپاسگزارم.  ا

 

پنج شنبه ۱۶ میزان  ۱۳۹۹
    طوفان بخیر گذشت. امروز باد تند میوزید. صبح کار ترجمه را ادامه دادم. بعد از ظهر آنها را دوباره نگاه کردم و تنها سند فوری را تقدیم کردم.  ا

 

جمعه ۱۷ میزان  ۱۳۹۹
    امروز هوا صاف بود. صبح کار ترجمه را دوباره دیدم و تقدیم کردم. بعداً درس دوم عکاسی را گرفتم. به معلم عکس هایم را نشان دادم و پس به من مشوره خیلی مفید داد. گفت: فقط دیدن یک عکس به ما چیزهای زیاد را بیان میکند. مثلاً، کسی که عکس را گرفته چقدر و چه آن را خوش دارد.  ا

 

شنبه ۱۸ میزان  ۱۳۹۹
    از یک هفته پیش یک مقاله را مینویسم. چون امروز سه بجه تاریخ انقضا بود، حتماً باید آن را تقدیم میکردم. الحمدلله. بعداً با شوهرم به رستورانت آش «ماسامی» رفتم. آنجا حد اقل یک ساعت باید انتظار کشید، با کتاب «لیلی و مجنون» رفتم. طبعاً این کتاب ترجمه شده بود اما میخواهم در آینده به دری آنرا بخوانما

 

یک شنبه ۱۹ میزان  ۱۳۹۹
    صبح برای ۲۰ دقیقه یوگا کردم. بعد از چای صبح کمی ترجمه کردم. بعد از ظهر با شوهرم به پارک نزدیک رفتیم تا به او گفتنی را بگویم. ضد پیش بینی هوا، باران میبارید در عین اینکه گفتگو آرام داشتیم. نتیجه این گفتگو خوب بود اما هر دو خسته بودیم.  ا

 

دو شنبه ۲۰ میزان  ۱۳۹۹
    صبح سند کوتاه را که دیروز ترجمه کرده به شرکت ترجمه فرستادم. بعداً چیز گمشده را پالیدم. یک آهنگ مشهور به یادم آمد. «آن چیست که میپالی؟ یافتنش مشکل است؟ در بکس و در میز پالیدی اما نیافتی. هنوز هم میپالی؟ بیا با من برقص.» وقتیکه پالیدن را توقف کردم، چیزگمشده را یافتم. الحمدلله.  ا

 

سه شنبه ۲۱ میزان  ۱۳۹۹
    صبح یک جا در خانه را ترتیب کردم. صبح دیگر ترجمه کردم. بعد از کار چون میخواستم که ایران را بهتر بشناسم، کتاب لونلی پلانت را فرمایش دادم. چون گفتند که تعداد صفحات کتاب سیاحت جاپانی در باره ایران کمتر از سابق است و شهرتش خوب نبود، آن کتاب انگلیسی را انتخاب کردم.  ا

 

چهار شنبه ۲۲ میزان  ۱۳۹۹
    صبح درس دری گذشته را تکرار کردم. بعداً پیش داکتر دندان رفتم تا دندانهایم را پاک کنم. در خلال اینکه منتظر نوبتَم بودم، تمام کتاب «لیلی و مجنون» را خواندم. آه باوجود آنکه لیلی و مجنون با یکدیگر عشق حقیقی و روحانی داشتند، در این دنیا نتوانستند بار دیگر ببینند... بعد از ظهر، به کتاب خانه برای کار داوطلبانه رفتم. آنجا سه کتاب امانت گرفتم.  ا

 

پنج شنبه ۲۳ میزان  ۱۳۹۹
    صبح کار ترجمه را کردم. و بعداً نامه را نوشتم. بعد از ظهر در یک ویبنار اشتراک کردم. دیگر اسناد ترجمه را دوباره دیدم.  پس برای کارخانگی درس دری، یک غزل مولانا را که دیروز در بلاگ نوشته ام ترجمه کردم.  ا

 

جمعه ۲۴ میزان  ۱۳۹۹
    صبح کار ترجمه را بار دیگر دیدم و به شرکت ترجمه فرستادم. الحمدلله. گرچه اکنون فصل خزان است، درجه حرارت امروز در اوکیناوا ۳۰ بود. عین درجه حرارت مثل تابستان اما خوش آیند.  ا

 

شنبه ۲۵ میزان  ۱۳۹۹
     دیشب شوهرم به من گل ها را داد. به من گفت «در این هفته نتوانستم آرام بخوابم. این گل ها را به تو میدهم. معنی این گل مراجعه کنید.» گفتم «تشکر.» معنی گل‌ها «تشکر» بود. صبح آب این گل‌ها را تبدیل کردم. یکی از خوانندگان بلاگ من کمنت‌ها نوشت. سفر مغولستان را  بطور مفصل به من آموخت.دَشت، اسب‌ها، آسمان پر ستاره و آتش روشن کردن و آواز خواندن... آه یک امید من است.     ا

 

یک شنبه ۲۶ میزان  ۱۳۹۹
     دیروز در یک ویبنار در بارهٔ مقاله نوشتن اشتراک کردم. تمام حاضران خانم بودند. خواندن مقاله های خوب و مشوره معلم مفید بودند. امروز صبح یوگا کردم. بیرون پرندگان خوش میخواندند.     ا

 

دو شنبه ۲۷ میزان  ۱۳۹۹
     صبح کار ترجمه را کردم. از دیروز با فوتوشاپ کار میکردم. آهسته آهسته طرز استعمالش را فهمیدم. دیگر درس دری داشتم. از استادم درباره سنتره و کینو پرسیدم. چون در جاپان سنتره و صندلی ضمیر (نماینده) یعنی یک تصویر خاص زمستان است، پرسیدم که در افغانستان هم همینطور است؟ گفت: نخیر اما سنتره و صندلی دارند.     ا

 

سه شنبه ۲۸ میزان  ۱۳۹۹
     صبح دیگر با فوتوشاپ کار میکردم. چهار پنجم (چهار بر پنج) کار را تمام کردم. فردا میخواهم این کار را تکمیل کنم و داتا را به شرکت چاپ بفرستم. ا

 

چهار شنبه ۲۹ میزان  ۱۳۹۹
     دو بجه به شرکت چاپ داتاها را فرستادم. الحمدلله. بعداً نان چاشت را خوردم. چون باید کار ترجمه میکردم،  برای کار داوطلبانه به کتابخانه نرفتم.ا

 

پنج شنبه ۳۰ میزان  ۱۳۹۹
     تمام روز باران سیل آسائی میبارید. بعد از اینکه کار ترجمه کردم، به سوپرمارکت رفتم تا سبزیجات و غیره را بخرم. مثل اینکه انتظار میرفت، تر شدم. اما باران دلپسند بود.ا

 

 

دفتر خاطرات روزانه